| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
الآن رحمان می آید.
الآن رحمان می آید. باید خانه تمیز باشد. وگرنه .... پیت را که بالا گرفت بوی نفت به زور چپید توی دماغش . با هن هن خودش را از نعش پله ها کشید بالا. ـ زود باش . جارو کن . اگه رحمان بیاد؟ اگه ...؟ پر دامنش توی پیت افتاد. چه گرسنه بود این پارچه. چه زود نفت را بلعید. نفت توی سطل لب پر می زند. روی دمپایی های کهنه ات می ریزد. خاک حیاط خیس می شود. گلوله می شود. پیت را لب حوض گذاشت. آب حوض بغض کرده بود. ماهی ها خواب بودند. خانه را نگاه کن. اتاق را. کمد را. همه جا تمیز باشد. توی خانه که می روی فرش به پایت گیر می کند. تپق می زنی. فرش دست هایت را لمس می کند. می سوزد. غذا داشت می سوخت. _ وای خدا رحمان اگه بیاد؟ غذا اگه بوی سوخته بده؟ اگه ...؟ _ هنوز زیاد نسوخته . ظرف غذا را بر می داری. چراغ را خاموش می کنی و دوباره ظرف را روی چراغ می گذاری. رحمان به خانه نزدیک می شود. همیشه این را حس می کنی . همیشه فکر می کنی پشت در است. همیشه... . بوی نفت تو را یاد حیاط می اندازد. نم باران توی حیاط زده است. ماهی ها را بیدار کرده. توی آب حوض وول می خورند. ـ رحمان از بارون بدش میاد. از گل بدش میاد. اگه بارون بند نیاد؟ اگه حیاط گلی بشه؟ اگه...؟ پیت نفت را کنار دیوار گذاشت. نفت باران را خیس کرده بود. باید قبل از آمدن رحمان آماده می شد. کارت توی کمد بود. نگاهش کرد. ( محفلی ساخته ایم سایبانش همه انس) مریم مجید کمالی ........ سه شنبه 8 تا 10 شب ـ دختر خاله مریم خودش آوردش. رحمان اگه نریم خیلی ناراحت می شن. به خدا فکر می کنن از حسودیه. عصر زود بیا. باشه؟ ـ واسه چی نیومدی؟ مریم خیلی ناراحت بود. می گفت حتماً زهرا قابل ندونسته. حتماً... . مادرش گفته بود. باران بند آمده بود. نزدیک بود رحمان بیاید. غذا روی چراغ خاموش بود. خانه تمیز بود. حیاط جارو کرده بود. نزدیک است رحمان بیاید. کبریت را روشن می کنی. اولی خاموش می شود. دومی اما... چراغ را روشن می کنی. شعله ی کم. تا غذا برای رحمان گرم شود. توی حیاط پیت نفت آرام نشسته است کنج دیوار.بوی نفت را دوست داری. دوست داری بدنت بوی نفت بدهد. لباست نفتی باشد. پیت نفت را روی لباست می ریزی. سردت می شود. ـ اینو از کجا خریدی؟ خیلی خوشبوئه، لابد خیلی هم گرون خریدی؟ رحمان بدش آمد. فکر کرد طعنه نداری اش را می زند. با صورت کبود خرده شیشه های عطر را توی حیاط جمع می کنی. بوی نفت را می بلعی. الان رحمان می آید. از بوی نفت بدش می آید. ـ دفه ی دیگه توی چراغ نفت ریختی دور و ور چراغو تمیز کن بو نفت نده. این را می دانستی. چراغ پاورچین پاورچین می سوزد. بوی نفت نمی دهد. خودت پاکش کردی. رحمان دارد با بنا سروکله می زند. می دانی. آخر پولش را نداده. همیشه همین طور است. مریم دم در است. مجید توی ماشین نشسته. _اونجا آب و هوای خوبی داره . زهرا جون دفه ی دیگه ایشالا با هم می ریم. رحمان بدش آمده بود. فکر کرده بود طعنه ی نداری اش را زده. مریم گریه می کند. خجالت می کشی، در به هم کوبیده می شود. چقدر از بوی نفت خوشت می آید. خش خش. رحمان کفش هایش را کف کوچه می کشد. الان می آید. رحمان از بوی نفت بدش می آید. کبریت تمام شده. کبریت... . کارت توی کمد است. چراغ روشن است. کارت را آتش می زنی. بوی نفت می دهی. لباست حالا گرمت می کند. به تنت می چسبد. رحمان دوستت دارد.به پایت می چسبد. دست هایت چکه چکه آب می شوند. نگاهشان می کنی. گرمت می شود. نم باران می زند توی صورتت. رحمان از گل بدش می آید. از بوی سوخته بدش می آید. از بوی نفت بدش می آید. کارت خاموش شده.محفلی سوخته است. اگر زیر باران بمانی سردت می شود. می روی توی اتاق. غذا سوخته. بوی پستان های سوخته می آید. فرش به پایت گیر می کند. تپق می زنی. دستت فرش را لمس می کند. می سوزد. فرش، غذا، لباس، کمد. رحمان از بوی سوخته بدش می آید. غذا سوخته. چراغ بوی نفت می دهد . موهایت گر می گیرد. گرمت می شود. رحمان دوستت دارد. رحمان می آید. در را به هم می کوبد. بوی نفت می آید. بوی سوخته می آید. رحمان از بوی نفت بدش می آید. رحمان... رحما...رحم...رح...رحمان از بوی سوخته بدش می آمد.
خدایگان |+| نوشته شده توسط جواد نعمتی در و ساعت 11:7 |
نقد داستان "الآن رحمان می آید."
اسم داستان در جمله ی " الآن رحمان می آید"، تکیه بر روی " الآن " یعنی زمان است. این در حالی است که در داستان بیش از هر چیز شخصیت رمان و ترسی که زن از آمدن او دارد جلوه می کند.نام داستان به خصوص اگر جمله باشد مفهوم کلی داستان را به خواننده می نمایاند.جابه جایی تکیه ی جمله مفهوم ترس زن را از آمدن و حتی شنیدن صدای پای رحمان از کوچه بهتر القا می کند.جمله ای مانند: رحمان الآن می اید. شخصیت ابعاد مختلف شخصیت زن از اعمال و تفکراتش و طرز برخورد با مسائل نمایانده می شود؛ اما در مقابل شخصیت رحمان با بیرون رفتن از خانه رها می شود و گنگ می ماند. نویسنده در پرداخت شخصیت رحمان به صحنه هایی که در ذهن زن جریان دارد بسنده می کند.این صحنه ها گویای مردی بدخلق و غیرمنطقی هستند. از طرف دیگر اخلاقی مانند کتک زدن زن، ایراد گرفتن، بی منطقی و ... تناقضی بین او و نامش ایجاد می کند. نام شخصیت رحمان است؛ در حالی که رحم و محبتی ندارد و حتی زن در عشق خود به او مردد است. این تناقض آشکار است؛ در حالی که اگر لابلای دیگر شخصیت ها،دیالوگ ها، حوادث و ... داستان پنهان می شد زیباتر جلوه می کرد و ذهن مخاطب را وادار به کنکاش می کرد. از طرف دیگر گویی مشکلات در این خانواده موروثی است؛ پدر زهرا بداخلاق بوده و مادر تحمل کرده است. شوهر زهرا بداخلاق است و زهرا نمی تواند تحمل کند و تن به مرگ می دهد. پیرنگ داستان روایتی کاملا خطی دارد که حاشیه های آن حذف شده اند. فقط دو شخصیت محوری وجود دارد که از بین آن دو نیز به یکی بیشتر پرداخته می شود. در داستان حرفه ای این شخصیت های فرعی و اعمالشان هستند که به داستان پر و بال می دهند و آن را از روایت خطی و یکنواخت حوادث دور می کنند. از طرفی شخصیت های اصلی در تعامل با شخصیت های فرعی بهتر شناخته می شوند و نویسنده می تواند مفهوم داستان را بهتر القا کند؛ که این مورد دراین داستان دیده نمی شود. روایت روایت داستان از ابتدا شبیه به مونولوگ است و نویسنده با تغییر راوی آن را زیباتر می کند. در صحنه های آخر داستان نیز روایت سیال ذهن می شود؛ پرشی بودن روایت، کند و تند شدن آن، رها شدن ذهن در حالت بحران و حذف نسبی گفت و گو این ویژگی را به داستان می بخشد. یکی دیگر از ویژگی های داستان تکرار جملاتی است که اضطراب و تنش را به خوبی نشان می دهد و مفهوم دلهره ای را که در داستان جریان دارد بهتر القا می کند. جمله ای مانند "الآن رحمان می آید." دیگر این که تشبیهاتی که نویسنده در داستان به کار برده زبان داستان را از داستانی بودن صرف جدا می کند و به شاعرانگی اثر کمک می کند. |+| نوشته شده توسط جواد نعمتی در و ساعت 10:50 |
این خانه عجب سقف دنجی دارد.
بکش! بگذار به حساب اینکه کش می آید این خانه را که هر روز بزرگتر می شود و انگار خدا توی دودکش آن فوت می کند و تو دود می کنی و خانه بزرگتر می شود. یکی نیست داد بزند بس است. بس است!الان است که بترکد .دیوارهایش از سرما انگار کمی سردترند و من داد که می زنم صدایم را به من بر می گردانند.مجبورم توی تمام خانه قدم بزنم تا هیچ اتاقی از خالی ماندن و از کشیده شدنش گله نکند . تو که باز هم آن گوشه دنج را برای خودت گرفتی ، فکر می کنم باز هم توی مغزت بکش بکشی باشد که اینطور خودت را جستجو می کنی .من جای تو باشم دنبالش نمی گردم . اصلا اینقدر از مغزم کار نمی کشیدم ، تو هم نکش. نکند فکر می کنی باز هم مثل قدیمها می توانی همه چیز را به نفع خودت تمام کنی ؟ مثل آن وقتها که همبازی بودیم .طناب کشی را که یادت می آید ، تو طناب را بیشتر می کشیدی چون می خواستی من را هم بکشی و مامان ها داد می زدند: بکش بکش . و تو بعضی وقت ها آنقدر می کشیدی که زمین می خوردی . هیچ وقت هم حاضر نبودی به خاطر من، فقط یک بار خودت را بازنده کنی . کمی که بزرگتر شدیم گفتی ببخشید ! خواهش می کنم. اشکالی ندارد ، تو زورت بیشتر بود خوب بیشتر می کشیدی .هم طناب را و هم من را به دنبال خودت . - اینقدر این دخترو دنبال خودت نکش ، خجالت بکش . خوب بکش .راست می گفت بابا نکش . . . ولی باز هم کشیدی و من به اجبار مامان . . . راستش بیشتر به اجبار خودم توی کشاکش های شما شرکت می کردم . بابا می گفت این قدر این دختر رو دنبال خودت نکش ببر خونه ی خواهرت ، اونجا بهتر نفس می کشید ؟ و مادر فریاد میزد می کشم ، می کشیم. آن کشمکش که یادت نرفته ، یک طرف طناب ما بودیم و همه ، یک طرف دیگر بابا.طناب کشی هم گاو نر می خواست و مرد کهن . بابا مرد کهنی بود ولی من . . . من گره ی وسط طناب بودم که خودم با میل تو مایل به شما گره خورده بودم . قبل از طناب کشی توی دفترت یک نقاشی کشیدم و تو زیرش نوشتی مردی برای خاطر زنی می کشید و یک سیگار پر دود توی دهان مردی کشیدی و باز هم کشیدی و اما قرار شد بعد از طناب کشی نه من توی دفتر تو چیزی بکشم نه تو چیزی بکشی . توی عروسی هم خیلی شنگول شده بودی ، اصلا گرگ شده بودی . گفتی حاضرم من برای همه غذا بکشم با اینکه امشب مال من است و کشیدی ، گفتی دوستانت دنبال ماشینها جیغ بکشند و کشیدند ، خودت هم فریاد می کشیدی .دیدم ، یواشکی هم می کشیدی .حتی یک سال بعد از عروسی فرشهای زیر پا را هم کشیدی و گفتی کهنه اند و کشیدی . تا خانه آن قدر بزرگ شد که دستم به دامن هیچ کسی نرسید . بابا که از همان طناب کشی اول دامنش را جمع کرده بود و دور خودش سیم خاردار کشیده بود و هر روز به مادر می گفت حالا بکش خانم . . . بکش . تا یادم نرفته بگویم این اواخر فریاد هم می کشیدی ، زیاد هم می کشیدی .خدا هم که هر وقت لازمش داری انگار خودش را می کشد پشت ابرها ، خوب. .. بکش . چند شب پیش تهدیدت کردم به طناب کشی ، گفتم یک طناب می کشم روی سقف و خودم می شوم گره ی کور طناب . می روم بالا تا پاهایم مثل پاهای نوزادی که دارد جان می گیرد جان بدهد .ولی تو فردا هم بلند شدی و با من کشیدی . مسابقه ی طناب کشی من و خدا دیدن دارد تو تماشاگر خوبی هستی .نمی آیی ببنی ؟! ولش کن همان گوشه ی اتاق حشیشت را بکش . . .
پوران الهی فر (دانشجوی ادبیات داستانی) |+| نوشته شده توسط جواد نعمتی در و ساعت 16:31 |
سرگیجه
ــ "این زنگ ها وسوسه ام می کنند."
ــ "آهای!بیمارم؟" ــ "ببخشید آقای دکتر چند نقطه دارد؟" ــ "دوازده شوک الکتریکی عاشقانه!" ــ "این اتاق آسمان بالا می آورد.دارد سردم می شود زیر این ملافه ی سفید!" ــ "نقطه سر سطر.دستها بالا!" ــ "آقا اجازه؟معلممان دیوانه است..." خدایگان |+| نوشته شده توسط جواد نعمتی در و ساعت 10:52 |
یک روز از زندگی مردی که در لباس خرس رفته بود...
لطفا شلیک نکنید.
|+| نوشته شده توسط جواد نعمتی در و ساعت 18:35 |
مکتوب (پائولو کوئلیو)
مردی پارسا ناگهان خود را محروم از همه ی دارایی هایش یافت. با علم به اینکه خداوند به هرحال به او کمک می کند دست به دعا برداشت :
"پروردگارا ! بلیط بخت آزمایی مرا برنده کن." او سال ها و سال ها دعا کرد اما هنوز فقیر بود تا عاقبت از دنیا رفت.چون آدمی پرهیزکار بود یک راست به بهشت رفت. وقتی مرد پارسا به بهشت رسید از ورود امتناع کرد و گفت که سراسر زندگیش را طبق آموزه های مذهبی گذرانده اما خداوند هرگز به او اجازه ی برنده شدن در بلیط بخت آزمایی را نداده است. مرد با نفرت گفت :" هرچه را به من قول دادی دروغی بیش نبود." خداوند پاسخ داد :" من همیشه آماده ی کمک به تو بودم تا برنده شوی اما صرفنظر از علاقه ی من به این موضوع تو هرگز بلیط بخت آزمایی نخریدی ." انتخاب داستان:خدایگان |+| نوشته شده توسط جواد نعمتی در و ساعت 11:39 |
به چوب زدن (قسمت اول)
بچه که بودم،کی بود که برای اول بار چیزی از صید قزل آلا در آمریکا شنیدم؟از کی؟ فکر کنم از پدرخوانده ام . تابستان ۱۹۴۲. آن دائم الخمر پیر بود که از صید قزل آلا برایم گفت.وقتی که نا داشت حرف بزند،طوری از قزل آلاها حرف می زد که انگار یک فلز قیمتی و با شعور بودند. برای توصیف احساس من،وقت حرف زدنش از صید قزل آلا ،نقره صفت مناسبی نیست. می خواهم تکلیفم روشن شود. شاید فولاد قزل آلایی.فولادی از جنس قزل آلا.رود زلال برف پوشی که مثل کارگاه و کوره ی ذوب فلز عمل می کرد. "پیتسبرگ" را تصور کنید. فولادی که از قزل آلا گرفته شده،برای ساخت بناها،قطارها و تونل ها. "اندرو کارنگی"قزل آلا. جوابیه ی صید قزل آلا در آمریکا: من ، با مسرتی خاص، آدم هایی با کلاه های سه گوش را به خاطر می آورم که صبح سحر مشغول ماهی گیری اند. |+| نوشته شده توسط جواد نعمتی در و ساعت 20:22 |
صید قزل آلا در آمریکا
"ریچارد براتیگان" ،نویسنده ی نامدار آمریکایی ، از نسل نویسندگان سودایی دهه ی شصت بود و "صید قزل آلا در آمریکا"ی او ، شاهکار اوست . آثار براتیگان بیش از هرچیز بازتاب روح زمانه اند. زمانه ای که درک تازه ی خود از دنیای داستانی را تا همیشه مرهون نسل او خواهد بود. براتیگان نویسنده ای نوگرا و نامتعارف بود که به ویژه با این اثر به اشتهاری عظیم رسید ، به بهترین وجهی از نبوغ خود بهره گرفت، و درهای دیگری به روی ادبیات معاصر گشود. "صید قزل آلا در آمریکا" نمونه ی ناب و منحصر به فردی از ادبیات پسامدرن و زاییده ی ذهنی است که خلاقیت خارق العاده و تخیل تجربی اش هنوز هم خیره کننده است . قصد داریم که در آینده ، داستان های این شاهکار عظیم را در وبلاگ به چاپ برسانیم . منتظر اولین "صید قزل آلا در آمریکا" ی اینترنتی باشید. خدایگان |+| نوشته شده توسط جواد نعمتی در و ساعت 12:40 |
کابوس شب
نیمه های شب بود .
میخواست بخوابه. چشش که به رختخوابش افتاد کابوساش شروع شد. همون لحظه احساس کرد که تمام غم و رنج دنیا اومدن سراغش. رختخوابی پر از تیرگی که هیچ نقطه روشنی در اون نبود. ناچار به رختخوابش رفت. ولی می دونست شب کابوس میبینه. واین وحشتناکه. جواد نعمتی
|+| نوشته شده توسط جواد نعمتی در و ساعت 15:41 |
خنکای شب
شب پره ها.شبها میپرند.تا خورشید
در آسمان.بالهایشان را نسوزاند..... المیرا کاظمی |+| نوشته شده توسط جواد نعمتی در و ساعت 23:7 |
|
درباره وبلاگ
![]() از اینکه وبلاگromanceرا انتخاب کرده اید از شما تشکر میکنیم.قصد داریم وبلاگی تخصصی در مورد ادبیات داستانی به شما عزیزان عرضه کنیم .لذا در این راه دشوار کمک شماعزیزان را میطلبیم. در این وبلاگ سعی میشود هم مطالب نظری وهم داستان دانشجویی توسط نویسندگان وبلاگ به شما عزیزان عرضه شود.
نویسندگان وبلاگ: جواد نعمتی المیرا کاظمی لیلا کوچک زاده مریم خدایگان دانشجویان رشته ادبیات داستانی دانشگاه تربیت معلم تهران. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386آذر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آرشيو موضوعی
ادبیات داستانیکارگاه داستان پيوندها
کتابخانه مجازیدیباچه بزرگ علوی فریدون سه پسر داشت(معروفی) هم آوا ادبیات نوین کردی-فارسی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |